| کاپیتان جک، دزد دریایی!
در زمانهای گذشته پسری بود که پیتر نامیده میشد. او و دوستانش، مایکل و جیم عاشق ماهیگیری بودند. یک روز آنها تصمیم گرفتند تا به ماهیگیری بروند بنابراین یک سبد پر از غذا برداشته و راهی دریا شدند. آنها با قایق حرکت و در محلی جهت ماهیگیری در دریا ایستادند و مشغول ماهیگیری شدند. آنها پس از گذشت نیم ساعت موفق به گرفتن اولین ماهی خود شدند. پسرها از گرفتن این ماهی بسیار خوشحال شدند چرا که ماهی بسیار بزرگ بود. آنها دوباره مشغول به ماهیگیری شدند و پس از گذشت چند ساعتی توانسته بودند که ماهیهای زیادی را صید کنند. پسرها تصمیم گرفتند تا استراحت کوچکی کرده و دوباره مشغول به ماهیگیری شوند لذا هریک در گوشه ای از قایق به خواب رفتند. " بوووووم م م م م م م! بوووووم م م م م م م! بوووووم م م م م م م!" این صدایی بود که پیتر را از خواب بیدار کرد. صدای رعدآسا بلند و بلندتر میشد در حالیکه پیتر همچنان به افق خیره شده بود. یک سایه تاریک مانند ابری بزرگ بر روی دریا به آرامی در دوردستها در افق بزرگ و بزرگتر میشد اما آن یک ابر سیاه نبود. سایه تشکیل شده بود از پرچمهای سیاهی که بر روی آن علامت دزدان دریایی نقاشی شده بود. " دزدان دریایی! دزدان دریایی! دزدان دریایی! " این صدای پیتر بود درحالیکه وی از تعجب وامانده بود و نمیتوانست این صحنه را باور کند. پیتر داستانهای زیادی در مورد دزدان دریایی در کتابهای داستانی خوانده بود ولی هرگز فکر نمیکرد که دزدان دریایی وجود داشته باشند. پیتر سعی کرد دوستان خود را از خواب بیدار کند اما انگار اینکار نشدنی بود چرا که دوستانش در خواب عمیقی بودند. کشتی دزدان دریایی به قایق پیتر نزدیک و نزدیکتر شد و در کنار آنها ایستاد و یک ملوان با قیافه ای عجیب وارد قایق شد درحالیکه پیتر فقط میتوانست نگاه کند. " ها ها ها ها ها ! آیا مرا میشناسی؟ " " من جک فرمانروای آبها و اقیانوسها هستم! "
پیتر فقط در حال تماشاکردن و گوش دادن به حرفهای دزد دریایی بزرگ بود
کسی که یک چشم خود را از دست داده بود و ضمنا یک پای او نیز چوبی بود. پیتر
خیال میکرد که خواب میبیند اما این یک واقعیت بود که فرمانروای اقیانوسها
با او حرف میزند.
" وواااااااوووووو! " این صدای پیتر بود که از دیدن جزیره لذت میبرد.
جزیره گنج بسیار زیبا و مملو از درختان، رودخانه ها و تپه های کوچک و بزرگ
بود. گروه آماده جستجو شد و شروع به حرکت در داخل جزیره شد. پیتر در کنار
جک پیشاپیش گروه حرکت میکردند. " گنج! گنج! گنج! گنج! گنج!" پیتر فریادی کشید و همگی را صدا زد. پیتر نمیتوانست این منظره را باور کند زیرا در باور او بود که گنج فقط در کتابهای داستان است. گروه پس از انتقال گنج به داخل کشتی، همگی آماده سوار شدن به جولیت شدند. جولیت شروع به حرکت کرد و دزدان دزیایی جزیره گنج را ترک کردند. آن شب در کشتی جشن بزرگی بخاطر یافتن گنج برپا بود. همه خوشحال و مسرور یودند و البته بیش از همه پیتر بود چرا که توانسته بود گروه دزدان دریایی رویایی را ببیند و با آنها سفر کند. پیتر خسته بود و تصمیم گرفت تا به اتاقش برود و استراحت کند. " شب بخیر جک! " این آخرین جمله ای بود که پیتر به جک گفت. فردای آنروز وقتی پیتر از خواب بیدار شد هیچ اثری از جک و جولیت نبود. جک به همراه جولیت رفته بود و پیتر تنها در کنار دوستانش در قایق کوچک خود بودند. آیا جک با جولیت، آن کشتی رویایی، دوباره پیش ما می آیند؟ این سئوالی
بود که پیتر از خود کرد و تصمیم گرفت تا به خانه برگردد تا شاید روزی دیگر
جک به سراغ او بیاید و سفر دیگری را به همراه جک داشته باشد. |