ایستگاه آتشنشانی!

ماموران شجاع آتشنشانی به دلیل ماموریت از شب گذشته بسیارخسته بودند وقتی که باب آتشنشان جوان وارد ایستگاه آتشنشانی شد.
باب مامور آتشنشان جوانی است که بتازگی به این ایستگاه ملحق شده است. او رویای آتشنشان شجاع بودن را در سر دارد.

"مادر! وقتی که بزرگ شدم آیا من میتوانم یک آتشنشان شجاع شوم؟ این حرفه جذابی است که من به آن فکر میکنم"

اینها جملاتی بود که وقتی باب کوچک بود به مادرش میگفت. وقتی که کوچک بود همیشه سعی داشت تا ادای آتشنشانان واقعی را درآورد. حالا پس از گذشت بیست سال از آن زمان این رویای کودکانه باب در حال شکل گرفتن بود. حالا باب یک جوان نیرومند بود و میتوانست به رویای کودکانه خود برسد.چند ماه پیش باب از دانشکده آتشنشانی فارغ التحصیل شده بود و حالا یک آتشنشان جوان بود اما او هنوز احتیاج به یک زمان طولانی داشت تا بتواند یک آتشنشان حرفه ای شود.

"دینگ! دینگ! دینگ! دینگ! دینگ! دینگ!"

این صدای بوق هشدار ایستگاه آتشنشانی بود که به گوش میرسید. باب و سایر آتشنشانان آماده حرکت برای انجام ماموریت جدید بودند. خانه ای در حوالی شهر در حال سوختن بود. عده ای در آن گرفتار شده بودند و شعله های آتش بیشتر و بیشتر میشد. آتشنشانان وارد محل شدند و بلافاصله ابزار و وسایل خود را آماده انجام ماموریت کردند.

"آب! آب! آب! آب!"

این صدای باب جوان بود که درخواست آب میکرد. باب متوجه شد که عده ای در خانه و در شعله های آتش گرفتار شده اند. ناگهان باب به سمت داخل خانه دوید و وارد خانه شد درحالیکه مردم مات زده به شعله های آتش نگاه میکردند. ناگهان همه ساکت شدند چرا که کسی فکر نمیکرد هیجیک از آتشنشانان جرات رفتن به داخل آتش را داشته باشد. درحالیکه همه نگران بودند، باب پس از چند دقیقه به همراه دو کودک از شعله های آتش بیرون آمد درحالیکه گوشه ای از لباسش سوخته بود و به سختی نفس میکشید. ناگهان آن سکوت غمگین شکسته شد و همگی از دیدن باب جوان و البته شجاع خوشحال شدند. از آن روز به بعد، باب معروف به "باب آتشنشان شجاع" شده بود. باب از اینکه توانسته بود به رویای کودکانه خود دست پیدا کند بسیار خوشحال بود.

موفق باشی باب!