| ایستگاه پلیس!
در ایستگاه پلیس چه خبری شده؟ هفته گذشته جکی گمشده بود. او به همراه پدرش برای تفریح به بیرون از خانه رفته بود. جکی پسر بازیگوشی بود و پدرش میبایست از او بیشتر مراقبت میکرد. هفته گذشته جکی به همراه پدرش به مغازه برزگ اسباب بازی فروشی رفته بودند. این فروشگاه مملو از اسباب بازیهای متنوع بود. واااااااااوووووووووووووو! اسباب بازی! اینها جملاتی بودند که جکی بارها و بارها با خود تکرار میکرد. جکی سرگرم بازی شده بود. او ابتدا همانند یک راننده ماشینهای مسابقات فرمول یک شده بود و از رانندگی خود لذت میبرد. سپس او یک توریست بود که بر روی یک شتر سوار شده بود و در محیطی همانند بیابان مشغول به مسافرت بود. سپس جکی از پدرش خواست تا او را به قسمت جنگل حیوانات ببرد. آنجا جایی بود که کودکان با پوشیدن لباسهایی ظاهری همانند حیوانات پیدا میکردند و میتوانستند بازی کنند. پس از گذشت مدتی پدر از جکی خواست تا به همراه هم به خانه برگردند اما جکی هیچ توجهی به خواسته پدر نداشت. پدر جکی در گوشه ای نشسته بود و مشغول خواندن روزنامه بود. پس از مدتی پدر جکی را صدا زد اما از جکی خبری نبود. جکی! جکی! جکی! این صدای پدر جکی بود که او را صدا میزد اما هیچ نتیجه ای نداشت. پدر جکی به ایستگاه پلیس رفت و از آنان درخواست کمک کرد. در حالی که پدرجکی بسیار نگران بود، جکی همچنان درحال بازی بود. جکی از بازی کردن لذت میبرد و هیچ توجهی به اطراف نداشت. جکی پس از ساعتها بازی کردن به دنبال پدر میگشت اما نتوانست او را پیدا کند. در حالی که جکی گریه میکرد و به دنبال پدرش میگشت، ناگهان مردی مهربان دست او را گرفت. عزیزم چرا گریه میکنی! این صدای آقای پلیس بود که جکی را پیدا کرده بود. آقای پلیس از جکی آدرس خانه را خواست اما جکی کودکی بیش نبود. آفای پلیس جکی را به ایستگاه پلیس برد. وقتی جکی وارد ایستگاه شد ناگهان پدرش را دید که نگران در گوشه ای ایستاده است. پدر! پدر! پدر! این صدای جکی بود که پدرش را صدا میزد. جکی از اینکه پدرش را پیدا کرده بود خوشحال بود و متوجه شد که باید گوش به حرف پدرش بدهد. شما کودکان عزیز چطور؟ آیا گوش به حرفهای والدین خود میدهید؟
|