| ویلیام هفتم!
آنروز یک روز آفتابی در سرزمین امپراطوری پادشاه ویلیام هفتم بود. خورشید در وسط آسمان میدرخشید و مردم همگی مشغول به انجام کارهای روزمره خود بودند. "میوه های تازه! سبزیهای تازه!" اینها صداهایی بود که از همه جا بگوش میرسید. کشاورزان در زمینهای خود مشغول به کار بودند و صلح و آرامش تمام امپراطوری را فراگرفته بود. چند وقت پیش پادشاه ویلیام هفتم به همراه سربازان شجاع خود از یک جنگ سخت ولی پیروزمندانه برگشته بودند. آن جنگ بسیار سخت و طولانی بود اما پادشاه در این نبرد پیروز شده بود و توانسته بود غولها را به آنسوی مرزهای امپراطوری رانده و سرزمین خود را آزاد کند. آنها توانسته بودند با تعقیب اژدهای بزرگ او را به آنسوی کوههای بلند فراری دهند. پادشاه ویلیام هفتم یک جشن بزرگ و با شکوه را در سرتاسر امپراطوری اعلام کرد. همه دهکده ها و روستاها آماده یک ضیافت و پذیرایی مجلل به همراه انواع غذاها، نوشیدنیها و بازیهای گوناگون شده بودند. پادشاه ویلیام هفتم عده ای از شوالیه های شجاع خود را به این مهمانیها فرستاده بود تا با اجرای نمایش و حرکات آکروباتیک ضمن نمایش مهارتهای خود باعث شادی و خوشحالی مردم شوند. در یک روستا نردیک به ساحل، چند لحظه ای بود که جشن شروع شده بود. دلقکها با لباسهای رنگارنگ و کلاههای خنده دار شیپوری شکل در حالیکه مشغول به اجرای آکروبات با توپ بودند، وارد جشن شدند. شوالیه ها شمشیرهای خود را برای یک دوئل دوستانه بیرون کشیدند. نگهبان، که در بالای برج دیدبانی که در کنار دریا استوار بود، اولین غرشها را در دوردستها در افق دور شنید. " بووووووم م م م م ! بووووووم م م م م! بووووووم م م م م! " صدای غرش بلند و بلندتر میشد درحالیکه دیدبان مشغول بررسی اوضاع در دریا بود. سایه ای سیاه همانند یک ابر طوفانی در دوردستها در افق به آرامی بزرگ و یزرگتر میشد اما آن یک ابر نبود. سایه ای که در افق ایجاد شده بود قسمتی از بادبانهای سیاه رنگ بود. بر روی هر بادبان سر یک اسکلت همراه با دندانهای بزرگ و تیز نقاشی شده بود. " غولها! غولها! غولها! غولها! غولها! " این صدای نگهبان ساحلی بود در حالیکه دربالای دکل نگهبانی ایستاده بود و معنی آن سایه سیاه را فهمید. زنگ اخطلر به صدا درآمد. " دینگ! دینگ! دینگ! دینگ! دینگ! دینگ! دینگ! " ناگهان صدای جشن و سرور و شادی و خنده متوقف شد. کشتیهای جنگی غولها حمله کرده بودند. همه غولها را میشناختند. آنها از سرزمینهای دور از آنسوی دریاها آمده بودند. آنها دزدان دریایی از سرزمینهایی بودند که به هر روستایی حمله میکردند و طلاها را می دزدیدند. آنها درنده و حریص بودند، جنگجویانی قوی که بدنبال ثروت بودند. " بووووووم م م م م ! بووووووم م م م م! بووووووم م م م م! " در آن زمان که روستاییان به سمت خانه های خود میدویدند، جنگجویان در حال آماده شدن برای یک نبرد بودند. آنها سنگهای بزرگ را برروی سنگ اندازها که برروی دیوارهای دکلهای نگهبانی بودند قرار دادند. آنها میبایستی غولها را قبل از رسیدن به ساحل متوقف میکردند. شوالیه ها سنگ اندازها را تا آنجا که میتوانستند به سمت پایین کشیدند. با نیرویی مشترک سنگهای غول پیکر را بر روی سنگ اندازها قرار دادند و سپس سنگ اندازها را رها کردند. سنگ اندازها سنگهای یزرگ را به سمت بالا به طرف هوا پرتاب میکردند. آنها در آسمان پرواز میکردند و سپس به طرف دریا پایین می آمدند. سنگها درست بر روی اولین کشتی دریایی فرود آمدند. " دووه ه ه ه ه ه ه ! دووه ه ه ه ه ه ه ! دووه ه ه ه ه ه ه ! " این صدای شکستن کشتیها بود که یکی پس از دیگری به گوش میرسید. فقط یک
کار مانده بود تا غولها را شکست دهند. دهکده احتیاج داشت تا از سلاح سری
خود استفاده کند. سربازان سنگ انداز بزرگی را به نزدیکی ساحل آوردند. عده
ای سنگهای زیادی را برروی سبدهای سنگ انداز قرار دادند. یک شوالیه شجاع
طناب را پاره کرد. سنگها یکی پس از دیگری به سوی کشتی جنگی فرماندهی پرتاب
میشدند.
غول بزرگ شروع به طبل زدن کرد. سریعتر و سریعتر طبل میزد. اما اینباراین
صدای طبل آهنگ عقب نشینی بود که نواخته میشد. تنها چند کشتی کوچک باقیمانده
بود. کشتی اول و سپس دومی و سپس سومی به سمت دریا عقب نشینی کرد. |